عرعر
مرد ،خودش را کنار کشیدو لگدی به پهلوی او زد و گفت:
کره خرعوضی،تخت ام رو شکوندی، از فردا باید رژیمت بدم تپل مپلی !!
خر سفید ِتپلی با عر عر ی از تخت به زمین افتاد!
نوشته شده توسط قاب من در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 10:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نگاه مسموم
لی لی سیگارش رو آتیش زد و نگاهی به تخت انداخت.
مادرش روبدوشامبرش رو محکم تر کرد و از کنار پنجره به کنار تخت آمد
و آرام از معصومه پرسید:
ـ پریود هم شدی؟
لی لی پک عمیقی به سیگارش زد و پدر ِ معصومه را نگاه کرد.
مادر ، چند سوال دیگر هم پرسید که معصومه به آرامی جواب داد.
چشمهای پدر، نگران ،سوال و جوابها را دنبال میکرد.
پدر ،به دهان معصومه خیره مانده بود وبا ایما و اشاره دختر
را راهنمایی میکرد.
زن رو به لی لی گفت:
ـ بریم!
لی لی گفت که ترجیح میدهد سیگارش را آنجا بکشد.
پیرمرد برای بدرقه ی مادر از اتاق بیرون رفت.
معصومه با صدای نحیفش یک لیوان آب خواست!
لی لی سیگار بدست به سمت معصومه رفت و گونه او را نوازشی کرد و
به آرامی گفت:
- یه روز دیگه هم صبر کن، بعد از عمل !وکیسه ی لباس را روی تخت گذاشت و در گوش معصومه گفت:
- مال دختر خاله ام است،همسن توهه!
لاله ی گوش معصومه کمی قلقلک شد ، معصومه گوشش را خاراندو
چشم هایش اتاق را دور زد.
زن جوان که دیروز برایش شعری سروده بود به خواب رفته بود .
تخت خالی بغل دستش همچنان خالی بود.
معصومه در جواب زن مسن گفت که تا به حال سه با ر بیهوش شده ، درست در فصل چیدن انگورهای باغ آقای ...
پدر به داخل آمد و حرف معصومه ناتمام ماند.
دست لطیف لی لی به نرمی دست ضمخت معصومه را در خود غلتاند.
لی لی گفت:پدرت امروز راضی شد ، بعد از عمل میریم خونه ی ما، برای همیشه!
چشمهای درشت قهوه ای رنگ معصومه، داخل آمدن پدر را دنبال کرد.
زن مسن لبخند محوی زد و با گوشه دست، اشکش را پاک کرد اما نگفت
از پرستار بخش شنیده که معصومه بیشتر از یک ماه دیگر زنده نیست .
دکتر همان روز به پدر گفته بود و باز هم گفته بود که عمل بی فایده است!
لی لی با شیطنت پاکت سیگار پیرمرد را از جیبش بیرون کشید،بسته اسکناس ِخشک از جیب پدر بر زمین افتاد .
لی لی به کنار پنجره رفت و سیگار را روشن کرد و پک عمیقی به آن زد و زیر لب گفت:
- اوه از این پرستار ِما مان که نمیذاره تو اتاقش سیگار بکشم و دود را بیرون داد و با تمسخر گفت :
- میگه هوا مسموم میشه!آخ از این مسمومیت!!
زن جوان که بیدار شده بود چشمهایش را مالید و به فضای مسموم شده
اتاق فکر کرد!
نوشته شده توسط قاب من در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 10:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بخور!
- بخور!
- نمی خورم
- بخور دیگه!!
- نه !دیگه نمی خورم!
زن پشت چشمی نازک کرد و کمی هم سرش راکج کرد .اما انگار فایده ای نداشت.
- یه کم،خواهش میکنم!
- گفتم ،نه،اصرار نکن!!!
زن،با بغض و گریه به گوشه ای دوید.
مرد ،گوشی تلفن را برداشت و گفت:لطفآ دو تا هات داگ ،بله حتمآ ،با نوشابه!
زن ،چشماش رو پاک کرد ،شام ِدست نخورده ی روی میز و جمع کرد و به آشپز خونه برد!!
نوشته شده توسط قاب من در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 9:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خوابیده!
وصیت ٍمرد او را بلا تکلیف بر زمین خوابانده بود !
همه در فکر دریایی بودند که در آن حوالی نبود تا مرد را به آن بسپارند!
خواهر بزرگتر گفت:می شود وصیت را نادیده گرفت.
صدا ، تا اتاق ٍکودک خواب رفته بر نقاشی ٍ مرد ٍ شناور بر دریا کشیده شد!!!
نوشته شده توسط قاب من در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 9:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیروز و هنوز هم دیروز!
دیروز زنی بی پا ،با دستهایش از خیابان می گذشت بی آنکه ماشینی برایش ترمز زند.
(شاید اگر پا داشت پیش پایش ترمزی زده میشد!!)
ماشینی آنچنان از گنارش گذشت که خط تایرش بر بخشی از چادر کشیده بر زمین زن ماند!!
قصه در ذهنم نقش بست:یکی بود یکی نبود
..............................................................
یه روز یه آدم بود که هنوز هم آدم است در این روزگار!!!
نوشته شده توسط قاب من در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 10:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
باید حامله می شدم!
این را اتفاقی که در حال وقوع بود میگفت!!
قطعیتی در کار نبود!!
اما میشد حدس زد که اتفاق دوم می تواند حصول اتفاق اول باشه !!
پس مهم اتفاق اول بود.
تلوزیون هم همین را میگفت!
تلوزیون روشن بود و البته کانالهای بیگانه در حال پخش بودند!!
بحث حاملگی بود ،آن هم از همه نوع اش !!خارج و داخل از رحم!!
.ساعت 12 شب بود .
کمی دیر تر از شب قبل که تلوزیون میدیدم،اما هنوز جلو آن چمپاته زده نشسته بودم و به دقت به حرف های آن دکتر بیگانه فکر می کردم!!
بحث اصلی حضور یا عدم حضور زن و مرد بود!
حالا بحث به نقاط حساس رسیده بود و اینکه زن میتواند مهم تر باشد یا مرد؟!
در گذشته های دور، مرد نقش اصلی تری را داشته ، شاید!البته و یا حتمآ!!
امروزاما شق اصلی این اتفاق، زنها هستند با آن رحم ِ پذیرنده!!
خوب پس همه چیز کم کم روشن شد،مرد، بدون رحم نمی تواند تولید حاملگی کند و اما زن میتواند بدون آ ...
دستم روی کنترل تلوزیون رفت و کانال عوض شد و ادامه بحث نا مفهوم !
امان از این دست !!
شرع میتواند چیز دیگری غیر از عرف باشد یا عرف هم میتواند شرعی شود..
این از کانال دیگر پخش شد.
شاید بحث بین عرف و شرع تا صبح اداما پیدا میکرد اگر کانال عوض نمی شد
به کانال خود برگشته بودم ،
دکتر هنوز حرف میزد.
آن وسط ها را از دست داده بودم.
باز هم امان از این دست!!
اما تازگی ها یاد گرفته بودم به داشته ها فکر کنم و نداشته ها را به فراموشی بسپارم!
حالا اطلاعات خوبی داشتم و یک امکان خوب برای حاملگی!!
بچه ی ندیده ام را دوست داشتم!
دکتر میگفت :میشود!!
من سوالم را خصوصی پرسیده بودم!!
مدتها بود که از خودم میپرسیدم!
یک سالی بود که با خود درگیر بودم!
باید انتخاب می کردم، و باید درست فکر میکردم یا یه تصمیم درست می گرفتم
هنوز هوا تاریک بود و تلوزیون خاموش و من هم غرق در حل ِ یک مسئله!!
مسئله رو مینوشتم ،با مداد خط خطی اش می کردم و با پاک کن پاکش می کردم!!
همه چیز ذهنی اتفاق می افتاد.
ذهنم این روزها فعال نبود و از حرکت ایستاده بود.
تا صبح به این ور و اون ور اتاق حرکت کردم و هی فکرهام رو زیر و رو کردم.
می توانستم برای همیشه به عنوان شوهر کنار کتایون بمونم یا به عنوان مادر در کنار فرزندی که می توانستم داشته باشم بمانم!!
سخت بود!
کتایون گفت:میتونیم خوشبخت باشیم!
اولین روشنایی که حضور خودشو تو اتاقم اعلام کرد،تصمیمم را گرفتم و دست به کار شدم ، کرک های نازک ریشم را تراشیدم و به کتایون زنگ زدم که نمی توانم با او عروسی کنم!
تصمیم داشتم کل مسیر را پیاده بروم ، فقط به رحمم فکر می کردم ،به اینکه چرا به کتایون رحم نکردم،به چگونگی ازدواجم و به اینکه رژ چه رنگی به صورتم .میاد؟!
.
.
در باز شد یکی وارد شد.درست ندیدمش.سبد گل ،صورتش و پوشونده بود. گل را که روی میز گذاشت..
اوه خدای من سالها بود کتایون رو ندیده بودم!
صدای گریه ی بچه هر دو مونو خندوند . "سکوت" میونمون تا رفتنش گریه کرد.
گفت:میتونم با صمیمیت "کتی "صدات کنم؟!
نمی دونم چرا دوس داشت اسم خودش رو رو ی من بذاره!
بعد از رفتنش فقط به این موضوع فکر میکردم که این نگاه صمیمانه همیشه میتونست به عنوان زنم کنارم باشه!!
"سکوت "رشته افکارم رو با گریه اش از هم پاره کرد.
به روزی فکر میکردم که "سکوت "منو مامان صدا میکرد!!!
نوشته شده توسط قاب من در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 9:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ترک خورده!
عصبانی تر از اون بودم که نتونم به همه چیز فحش بدم.
باید فحش میدادم .
فرق نمی کرد به کی.
به اولین کس یا چیزی که دم دستم میرسید!
این کار را باید میکردم.
باید فحش میدادم.
بهترین راه بود برای روزی که با حماقت شروع شده بود!!
امروز با حماقت شروع شد!
حماقت ِ احمق ترین آدمی که میشناختم.
میشناختمش !!
برای همین بود که فحشش دادم.
گفتم :کثافت!!
(نمی دانم این را به خودش گفتم یا کس دیگر.امیدوارم به شما نگفته باشم.
لطفآ یک بار گوشهایتا ن را مرور کنید!!)
می خواستم تلخی صبحی را که برایم رقم زده بود با خودش قسمت کنم.
همسرم قهوه تلخی را به دستم داد.
میگفت که از شب تا صبح خواب پرتره ای را دیده بود که من داشتم میکشیدم
و حتی شبهای قبل هم طرح را در ذهنش رقم زده بود!
من شب را با همسرم همبستر نبودم.چند شب بود که نبودم.
بر روی پرتره کار میکردم و با ذوق و شوق از زیبایی پرتره برای
همسرم میگفتم و لبخندش به من جان و روح تازه میداد.
گفتم :قهوه ی تلخ لطفآ!!
صبح این را گفتم!
همسرم اصرار بر دیدن پرتره را داشت!
او برنده شد.اول پرتره ،بعد قهوه!!
پرتره انگار چشمان ِهمسرم را از حدقه بیرون زده بود وقتی که قهوه را به دستم میداد!
چشمان سیاه همسرم در پرتره سبز شده بود و موهایش کمی بلوند تر و
سینه ها برجسته و ...
همسرم بی اختیار گفته بود محبوبه ، زن ِهمسایه!!
آه چقدر تلخ شده این قهوه امروز!!
نوشته شده توسط قاب من در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 9:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سفید ِ سپید
زن رو پشت بوم بود و داشت لباسها ی سفیدشو که چند ساعت
تو وایتکس شسته بود را رو بند لباس پهن میکردوپسر همسایه هم با کفتر های سفیدش بازی میکرد.
پسر متوجه زن شد و یه سنگ ریزه براش پرت کرد.
حواس زن پرت ِ پسر شد و همین باعث حضور دو نفره اونا تو اون سفیدی روز شد و ...
- نه بابا این که عشقای دهه پنجاهه!!
- باشه!!
زن تو شرکت مشغول کار بود که صدای باز شدن در اونو به خودش آورد.
اوه خدای من ساعت از پنج هم گذشته بود!!
چه زود هوا تاریک میشد .بدی زمستون به همینه!!
فکراش که تموم شد رییس که بالا سرش بود با لبخند گفت :
می رسونمت!!
- اوه زحمت میشه!!
لبخند رییس لبخند به لب زن نشوند و خونه و زندگی و شوهر و ... از یادش رفت و رفت با رییس!!
- نه بابا این هم دِ مده شده!َ
آقای "سین "ازم خواسته بود یه داستان بنویسم.
اونم با لباس سفید!!
برا همین، رفتم یه دس لباس زیر و روی سفید پوشیدم و هی شروع کردم به نوشتن و براش خوندم و هی اون گفت :
نه!ََ
نه!!
نه!!!
کلافه شده بودم و یه کم هم عصبانی!
آخرش گفتم : (البته با شرم و حیا)میشه بی خیال شم؟!
آقای "سین" سناتور نبود اما سر کارگر کارخانه ای بود که من توش قلم میزدم!!
کارخانه سفال سازی!!البته ظروف سفالی!!!
من روی سفالها با قلم نقش های مختلف میکشیدم و به جای ظروف عتیقه به کشورهای پیشرفته و در حال پیشرفت صادر میکردیم!!
نمی دونم جریان داستان از کجا شروع شد!!
فقط می دونم که اون یه عشق با نشاط امروزی می خواست و من تجربه هام به سالهای قبل از به دنیا اومدن او بر میگشت!!
آقای" سین "بهتر از من قلم نمی زد اما بدتر هم نبود!
یه روز از همین روزها قلم رو در دستم گرفت و به آرومی چرخوند و یواش و آروم لاله گوشم و بوسید و گفت :زن ِلکا ته رو این جوری میکشن!!
من هم که روسری سفید عروسی ام از سرم سریده بود ،زود دکمه های مانتو ام رو باز کردم تا لباس زیرهای سفیدم کمی خودنمایی کنن!!
..
با توجه به عدم تجربه کافی من در بقیه ی ماجرا، یه کادر سفید میذارم تا شماادامه داستان را به روش سپید خوانی ادامه بدید یا به قول شاعر خوبمون علی باباچاهی "سپیدی ها را بخوان!!"
|
|
نوشته شده توسط قاب من در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چیستان ِ من
زیپ شلوارمو بالا کشیدم و رفتم بیرون
دنبال سرم دویده بود تا ...
بعد ها برام گفت:
کمربندت یادت رفته بود!
5 سال بعد
تو خیابون بودم.بچه گریه میکرد و هی میزد به پای زن.چهره زن معلوم نبود اما از حرکات دستش میشد فهمید کاملآ عصبی یه!
شاید مامانش بود،شاید هم نه!
جلوتر که رفتم صدای بچه بلند تر شد.
- بی مسئولیت !!!
- من یا تو!!
- تو!!
- خودت باید حواست جمع باشه!!
- پس تو مامان شدی برای چی؟!
اوه حدسم درست بود،دعوای بین مامان و یه بچه 6 ساله بود!!!
گفتم:میشه کمکی کنم؟
- ممنون!
- خوب حالا چی شده؟
سر زن چرخید به طرفم ونگاه زن کمی به من خیره ماند و از روی اجبار و یه جورایی هم ،تعجب و کنجکاوی گفت :
شما؟!!!
1 سال بعد
- الو ،خوابی؟
- بودم!
- دخترت چی؟
سکوت کرد و فهمیدم باز هم دلش پره!!
می دونستم آلان میره جایی که نبایدبره؛
برا همین زود گفتم دستتو بیار بالا ؛
خندید و گفت :حتمآ بذارمش رو چشمم تا فاصله بگیرم از واقعیت!!!
- آها خوبه ، یاد گرفتی !!
- تو چی؟آخرش می خوای چه کار کنی؟
سوالش دوید رو مخم و بی اختیار گفتم:
- ببین تقصیر تو ِ دیگه !!
تو خیابون من قول داده بودم گمشده ی دختر رو پیدا کنم! من؟آره خودم !با غرور زیاد و صدای دو رگه قول داده بودم و گفته بودم که حاضرم هر چی رو که تا حالا گم کرده براش پیدا کنم!
(احمق!)
اینو به خودم میگفتم روزی ده بار که "نانا" زنگ میزد.
- برام پیداش کردی عمو سوپری؟!
- سوپری منم!من!
اینو من گفته بودم ، تو خیا بون ،و زیر چشمی هم به مامانه نگاه کرده بودم و بعد هم:
- سوپر من، برات پیداش میکنه! پیداش میکنم!
نگاه زن عوض شد.دست دختر و گرفت که بره.اما دختر دست بردار نبود،این بار هی به پای من میزد و میگفت که باید پیداش کنم!
از اون به بعد هر روز زن و دختر و میدیدم و هر روز قول میدادم تا گم شده شو پیدا کنم!
- بیداری؟
- تو چی؟
- میشه بخوابم؟
به اتفاق خیلی اعتقاد نداشتم اما همه چیز اتفاقی رخ داده بود.اون شب تب شدیدی داشتم .دچار یه جور توهم بودم به قول دوستم انگار مخچه ام دو باره پریود شده بود ،یه خونریزی شدید!
بعد از ابتلا به مریضی ام یه وقتااینجوریی میشدم!جوش آورده و کلافه!
یه بار که داشتم می نالیدم و به خودم می پیچیدم صدای چند ضربه رو شنیدم!
در رو که باز کردم ،زن را دیدم ، سبزه رو اما زیبا بود.
بی اختیار گفتم : چی چی چی...
و بیهوش شده بودم.سه روز بیهوشی و بعد از یه بستری چند روزه به خونه برگشتم!
اوه خدای من !
من یه همسایه دکتر داشتم و خبر نداشتم!!
از اون روز به بعد هر وقت حالم بد میشد میرفتم و یه آمپول جانانه میزدم و سر حال بر میگشتم خونه و نئشه میشدم و تا صبح می رفتم تو عالم هپروت!!
آپارتمان ما سه طبقه بود و نه واحده. من تو طبقه دوم بودم و خانم دکتر ِ منم طبقه بالای سرم بود.
اون روزو زیاد یادم نمی یاد .یه کم گیج بودم.اما صدای جیغ و گریه که پخش ِتاریکی اتاقم شد ، برق رو از چشمام پروند .
بعدها گفتی با همون کمربند لعنتی ...
"نا نا" می گفت :خودت گفتی!گفتی سوپر منی و همه چیزو میتونی پیداکنی!!
- الو، خوابی؟ببینم ،عکس پدرش رو تو ازتوی کیف برداشته بودی؟
باز هم پرسیده بودم، راست بگو تو عمدآ... .می دونستی که من ... .
ساکت بودی .نمیدونم خوابت برده بود ؟یا اصلآ نبودی!
دکتر گفت:داروها دو برابر شه.
تا تبش قطع نشه هذیان ادامه داره .
مراقبت ویژه!!
فریادم، همه رو تو اتاق کشونده بود
سو
سوپر
سوپرمن
من
من
بعد ها تو گفتی!
نوشته شده توسط قاب من در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 10:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شکوفه در بالاترین شاخه بود.
مرد ، دستش را بلند کرد اما به شکوفه نرسید.
زن ِ جوان پشت چشمی نازک کرد.
مرد ، هراسان باز هم دستش را بلند کرد.
باز هم نرسید.
زن منتظر مانده بود!
مرد بر بالای درخت نرفته بود!!
زن باز هم منتظر مانده بود!!!
شاخه های درخت نازک بود.
مرد ترسیده بود بر روی شاخه ها برود !!!!
زن باز هم منتظر مانده بود و شاید خیره به شکوفه!!!!!
این بار مرد منتظر مانده بود.
شاخه ها کلفت تر شده بود!!!!!!
و حالامرد قدم برداشته بود.
پاها یش کمی لرزیده بود.
اما چیده بود.
روبروی زن گرفته بود.
اما زن پیر تر از آن بود که بر سیب سرخ مانده در دست مرد گاز بزند!!!!!!!
نوشته شده توسط قاب من در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 3:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در اتاق صندلی هم بود و یک پنجره ی بسته ی رو به باغی که پاییزشده بود.
مردی که از در وارد شد نگاهی به صندلی خالی کرد،البته کمی خیره!!
صندلی ها ی دیگر را ندید ،چونکه همه اشغال شده ویا در حال اشغال بو دند!
او در حال قدم زدن در اتاق بود ! و آنهای دیگر هم نشسته بودند!!
مرد به سمت پنجره رفت و پرده را کشید!
حالا، اتاق ِتاریک نیاز به یک نور داشت.البته کمی موضعی!
مرد ،نور آبی را امتحان کرد، کمی مناسب با سمفونی برامس بود که نواخته میشد.
توسط چه کسی؟
خوب ، البته برامس!!
و توسط چه کسی پخش میشد؟
این که دیگر مهم نبود. البته!!
این را مرد در جواب "او" گفت!!
و بحث دوم در مورد نور بود .آبی یا ...
او گفت: "قرمز ! آبی زیادی آرامه ! به مردها رخوت می ده و زنها رو هم به خواب می بره!! "
و حالانور ، قرمز بود !
(هیجان انگیز میشد اگر یکی هوس کشتن آن دیگری را میکرد)
اما اتفاقی نیافتاد و مرد به آرامی بر صندلی ای نشست که زن قبلآ بر آن نشسته بود و
به آرامی هرچه بیشتر گفت "برامس "فقط یک بار به "کلارا" گفت !!!
زن هم گفته بود .از قول "نیچه " ،که حالا آنجا هم نبود ،که :"رمانتسیسم را در موسیقی باید باز یافت نه در ادبیات! "گوش کن ، به سونات مهتاب گوش کن! زیر لب تکرار میکرد و می گشت در اتاق!
و این بار شاید" ترزا" اشک می ریخت و زیر لب میگفت : بتهون!!!
موسیقی ،به سمفونی پنج بتهون تغییر یافته بود.
آفتاب هم کمی پنجه اش را به پنجره می کشید و به قول بچه ای که سالها بعد به دنیا می آمد :" از پشت آن خانه ی روی تپه می پرید بیرون!"
اما هنور شب بود و بچه بهانه مادر را گرفته بود .انگار بچه بر روی صندلی گریه می کرد.
پدر دستی بر موهایش می کشید و به مادری خیره می ماند که بر صندلی دیگر "شاه
دیو " می شد در آهنگ" شیلر "یا" شوبرت " و حالا چه فرق می کرد که کدام باشد؟!
زنی از ته سالن دستی بر موی مرد کشید، فقط یک ثانیه!
و او گفت : که رمانتیک ها هم گفته اند "جایی که کودکان باشند ، یک تفکر فانتزی شکل می گیرد "
(فانتزی ،خوب البته!)
"فانتزی " ،پخش شده بود در فضا و هر کس چیزی میگفت :
- زن ِ فانتزی!
- عشق ِ فانتزی!!
- من ِفانتزی !!!
- تز ِ فانتزی!!!!
همهمه بود حالا !!
و دوازده ضربه بر در !
و او گفته بود سیزده! سیزده ضربه!!
و باز هم گفته بود : سیزده ،فضا رو رمانتیک تر می کنه!
در باز شد.صدایی گفت : "اتاق تخیل تعطیله! "
مرد به سمت در رفت و قبل از رفتن ،ضربه کوتاهی به تنها صندلی اتاق زد و آگهی ترحیم همسرش را که در سیز دهمین خودکشی اش بالآخره مرده بود را از روی دیوار کند و با خود برد!!
نوشته شده توسط قاب من در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 8:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به :من،من،من که باز هم باور کردم می شود باور کرد!!!
(ویتگنشتاین میگه:تراژدی این جور آغاز میشه:" هیچ اتفاقی رخ نمی داد اگر...")
- اگه نگی می کشمت !
- نمی گم!
اگر تو شروع نمی کردی شاید من هم نمی مردم!
(حالا یه روح سرگردانم)
(البته، پدر هاملت نه ! نه ! حتمآ نه! )
یه روز پشت چش نازک کرده بودم و گفته بودم:تو به تقدیر اعتقاد داری