تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

 

داستان يه حالگيري خيلي شديد!

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم

 و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

 ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

 من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست


باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد،

 از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد،

 برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند

 و همه آن عکسها را که کلي بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،

 در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،

 به اين مضمون:

روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

 لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 4:43  توسط   | 

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق، دل تنها ی مرا بشناسد

حجم خاکستری غربت تنهایی من

یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از خاموشی چشمانم

شب یلدای غزل های مرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غم پنهان، غم پیدا مرا بشناسد

یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک

طلب عشق و تمنا ی مرا بشناسد

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق ، دل تنها ی مرا بشناسد
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 17:49  توسط   | 

گفتم از عشقت جدا شوم
و دل دیوانه ام را از بند عشق آزاد کنم
دل من محبوس است
در زندانی که
میله هایش حرف های عاشقانه ی تو
و زندانبانش چشمان دلربای توست
ای کاش نامه های عاشقانه ام رابه همراه کبوتران سپید
برایت با اشک های شبانه ام راهی می کردم
نه نه !
نمی توانم هرگز زندان دلت را رها کنم
من این اسارت را از آزادی اما بی تو بیشتر می خواهم
واگر حتی روزی
وقت آزادی ام فرا رسد
به کبوتران سپید خواهم گفت
که خاکستر تن بی جانم را برایت آورند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 17:46  توسط   | 

تویی بهانه آن ابر ها که می گریند:بیا که صاف شود این هوای بارانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 14:10  توسط   | 

نام کوچکم...؟

آه کمی مهلت بده ....

به ياد نمی آورمش....

نمی توانم ،

نمی توانم در برگه ی مخوف بازجویی ...

برای ابراز وجود تلخ خود ...

در نقطه چين خالی نامم بنويسم

چه کرده ای با من ؟

نمی دانی ، نمی دانی.

گاهی مرا به نام کوچکم بخوان.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:23  توسط   | 

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که

ـ                            غرق ابهامند

ـ نه ٬

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر .

                                                    سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:19  توسط   | 

این چه عشقی ست که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم


می گریزی زمن و در طلبت


بازهم، کوشش باطل دارم


باز لبهای عطش کرده من


عشق سوزان تو را می جوید


می تپد قلبم و با هر تپشی


قصه ی عشق تو را می گوید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 18:41  توسط   | 

رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 14:6  توسط   | 

ما را ز فهمیدن عشق غافل كردند

فهمیدن عشق را چه مشكل كردند

انگار كسی به فكر ماهی ها نیست

سهراب بیا كه آب را گل كردند!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 22:31  توسط   | 

من میان کوچه های بی کسی

خلوتم را با تو قست می کنم

گرچه از من روی گردانی هنوز

رو به تو از روی عادت می کنم


یک سبد نذرو دعا دارم ولی

در میان کوچه ها جا مانده است

من غریبم باز کن دروازه را

گرچه مهمان رهت

ناخوانده است!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 22:22  توسط   |